تبليغاتX
آزاد از قیدعشق

آزاد از قیدعشق

تک درختم سوخت...........بزار جنگل بسوزه...........

روزها من پراز احساس شقایق بودم

سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم

 

حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود

چینی نازک من منتظر سنگ تو بود

 

حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید

انتظار وتب تردید به پایان نرسید

 

او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد!

زیر آوار خزان پشت مرا خالی کرد

 

ثانیه ثانیه با عطر خیالش سرشد

آخرش غنچه ی پاییز زده پرپر شد

 

لای لای غزلم را نفسش هق هق کرد

باورم در هیجان نرسیدن دق کرد

 

باید این را به تو فهماند ولی دیر شده

لحظه ها بی تو پر از آه نفسگیر شده

 

زیر پامال خزان له شدم وخندیدی

چیزی از عاطفه و عشق نمی فهمیدی

 

اوج احساس مرا بردی وغارت کردی

تو به حیثیت یک عشق جسارت کردی

 

 کاش در لحظه ی موعود کسی سر برسد

داستان  شبه  عشق  به  آخر  برسد

 

سمبل عشق همان لاله ی پرپر باشد

هر وجب خاک پر از نعش کبوتر باشد

 

آی مردم غم ما زندگی چرکین است

آخرین برگ سفر نامه ی باران این است

 

زندگی سایه ی مرگ است که با خود داری

مثل یک شعر پر از قافیه ی تکراری

 

آشنای  غزل  تازه  غریبی  دیگر

بازهم غصه ی عیسی و صلیبی دیگر

داستان  من وحواست  وسیبی دیگر

................

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:17توسط الهام | |

 

مــن  ِ آزمــوده را

دیگــر چــرا  آزمـــودن ؟!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:35توسط الهام |

 

لبــاس خستـگی را از تــن زندگــی ات در می آورم

زمــانی کــه بــه آغوشــم پنـــاه می آوری

زمزمــه کــن دوستت دارم را

زمزمــه کــن ....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:34توسط الهام |

 

نبـــود ِ امــروزه ات بــا نبــود ِ هــر روز ه ات تفاوتـــی عظیــم داشت !

تمــامی شب را بــه انتظــار آمــدنت گوشـه ای تنهــا مـی نشینــم !

زود برگــرد !

   

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:34توسط الهام |

 

لبخنــد میزنـــم بــه خـــدا

بــه خـــدا کـــه عاشق مـــن است

بــه خـــدا کـــه عاشق مـــــا ست !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:34توسط الهام |

 

این امشب ِ شــایــد آخریــن را

بــا مــن قهـوه ای  تلـخ  مینـوشــی ؟!

یــا

بوســه هایـــم را ترجیــح میدهــی ؟!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:33توسط الهام |

 

زندگــی بــا همــه آنچــه داری

زندگــی بــا هــر آنچــه نــداری

دوستــت دارم

دوستــت نــدارم !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:33توسط الهام |

بــه  الــف  .....   

 

تـــو خواهــي رفـت

بــه سرزمينـــي عظيــم

شايــد بــه كلبــه اي از نــور  رســي

و شايـــد بــه كلبــه اي تــاريــك

نگــاه كــن

گمان ميبــري كــه هيچگاه صبــح را نمي بينـــي

مـن امــا طلــوع را برايــت ديـــده ام  !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:31توسط الهام |

 

بیچــاره مــن

نمیدانــد فــردا چــه هــا در انتظــارش است !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:31توسط الهام |

 

آزاد میشــوم امشب

از وزن و  از  قــــافیـــه !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:31توسط الهام |

 

بــرای بی قــراری هایــم

بــرای ایـــن روزهــایـــم

دعــا کنیــــد !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:30توسط الهام | |

 

ميگـويــد :

 " شتــاب كــن

دنيــا مجــال تــوقـف نــدارد !  "

مــن امـــا

ساعـتم  ديريست ايستــاده

و تقويمم سالهــاست خاک خورده  !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:30توسط الهام |

 

چــه خودخواهـانــه

همــه چیــز را بــه هــم میریــزد  آن ظالـــم !

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:29توسط الهام | |

 

شـک  

شانـه هايــي بــود

كـه بـر آن ايستــادم

و سرك كشان آن رويـه ي تــو را ديــد زدم  !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:29توسط الهام | |

 

ميپرســد " محيط امـن  ِ تـو كجاست ؟! "

" محيط امــن  ِ مــن

در كنــار پرتگاهيـست

 با نشــانــه اي به پــايين و پــايين تـــر

كــه در آن پاييـــن تـر ديگــر تــــــو يي  پرســه  نميزنـــد 

محيط امــن ‌ِ مـن پـــايين آن پــرتـگاه است !  "

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت9:29توسط الهام | |

 

۱۰ روز می گذشت از آخرین حرفت...

و امروز، روز پایان این تعویق بود...!

چه خوب هم بود...

"دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد...

شیرین و دلچسب...!

خوشحال بودم...

خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)...

و تو چه با مسما تعریف می کردی...

که دلتنگی...

که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)...

که امیدواری...

و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...!

نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد...

اما...

هنوز هم "دوستت دارم" پسرک...!

 

 

 

پ ن: فردا هم روز خوبیست...!

 

تقدیم به س.فتحی

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت8:2توسط الهام |

 

 

 تورو دوست دارم

مثل حس دوباره تولدت

 

تورو دوست دارم

 وقتي ميگذري هميشه از خودت

 

 تورو دوست دارم مثل

 خواب خوب بچگي

بغلت ميگيرم و

 ميرم به سادگي

 

 تورو دوست دارم

 مثل دلتنگيهاي وقت سفر

 

تورو دوست دارم

 مثل حس لطيف وقت سحر

 مثل كودكي تورو

بغلت ميگيرم و

 اين دل غريبمو

 با تو ميسپارم به خاك

 

توي آخرين وداع

وقتي دورم از همه

 چه صبورم اي خدا

 ديگه وقت رفتنه

 

 تورو ميسپارم به خاك

 

 تورو ميسپارم به عشق

 

 

برو با ستاره ها


 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسترم صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

                            گردن آویز کسان دگری

                 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت17:31توسط الهام | |

سخت دلگيرم

 

نمي دانم از چه

 

 

شايد از اينكه هرگاه طلوع زندگي را مي بينم غروب درمن ريشه ميكند!

 

خسته ام

 

 

خسته ام از اين نگاههاي سرزنش بار!

 

 

خسته ام از اين همه نصيحت!

 

گاه بي گاه دلم به حال بنفشه ها مي سوزد!

 

دلم هواي گريه دارد!

 

شكوه من از درد نيست!

 

من از رنگين كمان آدمها دلگيرم!

 

من از زشتي روزگار گله دارم

 

من از اعتمادي كه هيچ گاه نتوانستم آن را بشناسم ناراحتم!

 

من از كفشدوزك ميان آشغال سبزي مادرم خسته نيستم!

 

من از انسانهاي زاعد زمين خسته ام

 

 

نمي دانم!

 

 

نمي دانم چه چيز را مي توان باور داشت!

 

 

سخت است !

 

 

من از شباهت قطره و دريا خوشحالم!

 

 

گله ام از تفاوت ميان سيل و درياچه است!

 

 

من از دوري خانه زير پل با برج بهترين محله شهر گله دارم!

 

 

من از سنگها نمي ترسم!

 

 

من از آدمهاي سنگ تراش مي هراسم!

 

 

من از كوره آجر دلزده نيستم!

 

 

من از معمار بي هنر شهرمان شكايت دارم!

 

 

من از دروغ ها خوشم نمي آيد.اما توبه راست نگفتن را نيز قبول ندارم!

 

 

 

من از رازها بدم مي آيد!

 

 

دل به آرزو بستم!

 

 

روح خسته من گاه گاهي قفس دروس را مسكن مي گزيند!

 

 

من از ماهي قرمز حوض خوشم نمي آيد!

 

 

همه شان دزدند

 

 

سايه بيد ميان باغچه خانه مادر بزرگم را دزديده اند!

 

 

من دلم را به آسماني خوش كردم كه پرنده در آن پر نمي زند!

 

 

اميدم به كسي است

 

..

 

..

 

 

 

.....شايد روزي بيايد.....!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت17:15توسط الهام | |

اینم دیگه شده عادت،بدون میل و شوقی،با قدم های محکم و تو خالیم،مثله همیشه با ظاهری عجیب،تو راهروهایدانشگاه قدم میزنم،این زنگ درس سختی داریم!درس عشق داریم! همگی پاس میکنن واحدشو اما من همیشه با معلمشه سر لج و لجبازیم...

در کلاس رو باز کردم!هنوزم سرم بالاست..

شاید کمتر از یک دهم پانیه همه جا ساکت شد،از دیدن ریخت و قیافه ی اون همه شاگرد که از داشتن رتبه ی بالا تو این درس به خودشون پر و بال میدن حالم بد شد!

قدم به قدم..یواش تر از همیشه..پاهام منو بردن به قرارگاه..همون نیمکت خالی که انگار طلسم شده ی منه!همون ته کلاس که جمعیت اصلا نداره! هی دختر..من آخر جدا افتاده هام!!

حالت نشستنم رو دوس دارم..یکی از زانوهام رو گیر میدم به لبه ی نیمکت...اون یکی همونجوری روی زمین کاشی شده..مثله همیشه ماژیک مشکیم رو بیرون میارم..

دارم دنبال جای خالی روی میز میگردم .چشمام از روی تموم سیاهی های روی نیمکت لیز میخوره:

"Fuck life..Plz"    

 "ببین چگونه آسمان چشمان من پر از شهاب میشود!!"

"mO€"     "سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی....   بانوی لخت و تیره..چشم خمار و خیره..!!"

"هر کی خوابه خوش به حالش..ما به بیداری دچاریم"                         "I Hate YoOou"

"عشق پوچه..!"                                                                 "منو تنها نزار..رو قلبم پا نذار...!!"

 

"He Kissed Me..Beautiful lier!"

 

با یه عالمه حرف دیگه...نمیدونم کجا بنویسمش..مدت هاست دلم میخواد یه جایی یادداشت کنم..

باز احساس میکنم چیزی روی شونه ام سنگینی میکنه..سرم رو بالا بردم..باز هم همان نگاه های چند تنی! نگاه های عاقل اندر سفیه..

کاسه ی صبر ندارم من،خیالتون راحت ،به جاش یه چاه صبر دارم!

صدای قدم های معلم در راهرو میپچه...نباید دیگه معطل کنم...تصمیم خودمو گرفتم..

قلم رو بالا بردم و نوکش رو به گونه های نیمکت کشیدم

بی درنگ این جمله با خط ظریفم روی میزم حک شد...

"گریه نکن،مگر نه اینکه عشق با اشک سخن می گوید؟!"

-برپا..!

باز هم از جام بلند نشدم..بی تفاوت نشستم و متوجه ورودش نمیشم..

با همون صداش که همیشه برام مثه سوهان روح میمونه داد زد:

بلند شو برو بیرون..هیچ وقت به کلاس توجه نداری..برو بیرون!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت13:15توسط الهام | |

 

در كوچه باغ  سرد آبان حلقه  آويزم

من شاخه اي وا مانده در شبهاي پاييزم

مثل  بلوغ  آبي  يك  ابر  باراني

بر شانه ام دستي بزن تا مرگ مي ريزم

حس شكفتن در سكون برگهايم نيست

اينجا  پناه عشقهاي  نفرت انگيزم

با تو بهارقلب من عشق شکفتن داشت

شوق تپش دارم ببين لبريز لبريزم

بود ونبودم واژه ي پاييز شد برگرد

يك جاي خالي مانده در احساس ناچيزم

با من بمان اي بهترين الهام بخش عشق

راحت كن از اين فصلهاي رخوت آميزم

مي خواهم اينجا در كنارت سبز باشم ...يا

تا وقت مردن... تا شكستن برگ مي ريزم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت10:38توسط الهام | |

دستم رو بردم طرف شیر دوش!

گردوندم سمت راست و زدمش بالا!

یهو عین تموم چیزایی که اون اولا که تازه فهمیده بودم تو چه جایی گیر کردم،محکم با فشار!بدون هیچ گونه خبر دهی و کاملا بدون هماهنگی قبلی!آب سرد رو تنم ریخت!

از فرق سرم تا نوک پام یخ زد!

اصلا مهم نیست!

چند وقتیه که عادت کردم که همش تنم سرد بشه و فشارم باهاش بازی بشه!

زیر آب سرد مخ آدم منجمد میشه!اما شاید تو حالت انجماد و یخ بستگی بتونم برسم به اون حقیقت!

به چیزی که میخوام!

حتی اگر خواب هم باشی جوری از خواب میپری که تا عمر داری از هر چی خوابیدنه حالت بهم بخوره!

اوه..یاد حرف یه بنده خدایی افتادم!

اعتراض! بسه دیگه دختر تو چقد بد میگی!یه ذره هم خوبی های اطرافت رو ببین!

آهان ..ببخشید که حرف های دلمم باید از زیر فاکتور های نگاهتون رد بشه و در عین بد بودن محکوم به برگشته!

از چی دلت میخواد بگم؟

از خوشگذرونی؟

از همون چیزی که تو و امثال تو ،توی بازی کردن با احساس بقیه میبینید؟

از این بگم!

آفرین..باشه میگم!

انقدر خوش میگذره!

تو بری سراغ یه دختر

که انقد بهش گفتن آب چیز بدیه که وقتی میبینه دست تو یه شیشه آی معدنیه!با همون میگیره خودشو خفه میکنه!

بعد میفهمه که بله آب چیز بدیه!

اما به چه قیمتی!

تو براش میگی

حرفای قشنگ میزنی

میگی دوسش داری!

 

و اون تنها مثله یه حیوون چهارپا

دنبال تو داره میاد!

دنبال همون چوپون دروغگویی که

قراره دست آخر بسپردش دست گرگه سیاه!

 

 

نمیدونم چرا حس کردم یهو آب داغ شد!

 

 

حتی آب هم خسته شد...!

 

 

دیدی آب چه چیز بدیه!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت12:52توسط الهام | |

امروز بيشتر هواي خدا را كردة

 

 امروز دلم شكست

 

 اين حقم نبود......

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت13:12توسط الهام |

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن...

 

 اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

 پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

 

 

 

 خودمانيم ... !!!

 

 زمين اين همه نامرد نداشت...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت13:24توسط الهام |

!!

بعضی وقتا دلم برای آدما میسوزه!

دلم براشون تنگ میشه!

دلم برای خیلی چیزایی که میتونن داشته باشن

و از روی نادانی ندارن میسوزه!

همه دارن زجر میکشن! چون نمیدونن! خیلی چیزا رو نمیدونن!

همه ی بلاهایی که سر ما در میاد همش انعکاس موج فکری

ماست!

 

چقدر خودمون رو از یاد بردیم!

چقدر فداکاری!

چقدر وایساده بودن آدمایی که میتونستن باشن و الان نیستن!

مثل همون شهید!

همون کسی که به خاطر من و تو!

به خاطر منی که مثل خیلی های دیگه احمقانه و مثل گاو! فکر

میکردم همش یه مشت مزخرف و چرت و پرت تحویل من

 

میدادن! و یه مشت آدم خود نما!

نمیفهمیدم دلش رو گذاشت کف دستش و پر کشید ینی چی؟!

نمیفهمیدم و نمیخواستم بفهمم! داستان های زیادی رو شنیده

بودم! هر مدلی که فکرشو بکنی اما هیچ وقت علاقه نشون

ندادم داستانی رو بشنومم که نامش بود "سروهایی که

ایستاده مردند!"

یا نه همون مادر و پدر که هر دری که پیدا باشه بهش متوسل

میشن تا تموم هستی خودشون رو پای ثمره ی عشقشون

بریزن!

یا هر کس دیگه ای!

اونوقت همین جوری دلتنگ نشستم!

دلم واسه همین سوخت!

واسه حماقتم!

واسه ی تموم چیزایی که میتونستم داشته باشم و الان ندارم!

و الان درگیر همین حس احمقانه هستم!

افسوس!!!!

حالم از این کلمه بهم میخوره!

به من میفهمونه اونقدرام که فکر میکردم اصلا زرنگ نبودم!

هنوز هستن لحظه هایی که خوب ازشون استفاده نکردم!

و من وایسادم!

بدون اینکه برگردم! به عقب نگاه کنم!

همون روزی که بودنی ها رو به ابدیت سپردم و کردمشون نبودنی ها!

همون روزها که میتونستم عاشق باشم!

میتونستم از خیلی چیزا چشم نپوشونم!

میتونستم خفه اش نکنم!

همون حس و ..

همون جایگاه حس رو..

که منو ترسوند!

تا حد مرگ!!!

و حالا باید برگردم و نگاه کنم به جایی که خالیه!

اما هنوز آثارش هست!

سینه ای که خالیه!

دستایی که خفه اش کرد قلب رو

و نوار های قرمز

که تهدیدانه روشون نوشته:

صحنه ی جرم،ورود ممنوع!!

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت23:40توسط الهام | |

خدا سلام) چطوری ؟ حکومتت جور است ؟

هنوز عرش خدائیت / نور علیَ النور است ؟

مِدال خلق بشر را هنوز هم داری؟

هنوز حضرت آتش به سجده مجبور است ؟

هنوز عطر گناهم پر از  تنِ سیب است ؟

هنوز بَعدِ قیامت هوویِ زن حور است ؟

اگرچه بنده ی خوبی ........رَدَم نکن امشب

خدا ! شرایط انسان عجیب ناجور است

چرا حقوق بشر را جهان نمی خواند

برای کودکِ فقری که سهم یک گور است

سراب پاسخ کافی برای ماهی نیست ؟

که باز پولکِ عقلش اسیرِ در تور است ؟

خدایِ محضِ عدالت بگو چرا اینجا

کلید دارِ طبیعت طبیعتش زور است

و وصله های لباسی که شَرم می ریزد

بساط خنده ی مشتی لباس مغرور است

خدا ببخش مرا کافری مرامم نیست

خیال کن که صدایم / هوارِ یک مور است

خیال کن مگسی بوده ام که بالی زد

ولی شرایطِ انسان هنوز ناجور است

 

 

 

 یه روز آرام تابستونی.الهام

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت16:25توسط الهام | |

هنوز هم 

به سحر گذشته

در بند روزهایی

که حتی بی نگاهی-

به آنچه عاقبتشان است

گذشتند

           -گرفتارم

آی بی خبران

این حکایت قلبیست

که جا مانده است

 

کو اثری از آن قلب یاغی

کو ذره همتی

 تا باز به پا دارد

 پرچم تسلیم سپاه غرورم را

تا به شوق یک لحظه همپایی

به انتظار نشیند

شبها و روزهای از پی هم را

 

کو و کجاست

جای قدمهای من و تو

در آن کوچه ی باریک هر شبی

کو دست ناجی ما

آنکه از میان شهر شک و ترس

بربال حادثه

می رساندمان به آشیانه

شاید به پاس جسارت قلبهای ترسان ما

قلبهای آنزمان

همچنان بیدار ما

 

کو آن قرص ناتمام ماه

کو آن ماه ناتمام

آنکه از اعجاز نگاه من

و در کارگاه تقدیر

سکه خورده بود

براستی

کو آن نگاه من

دیده گانی که بتخانه بودند

بتخانه بودند برایت

 

از آن روزگار ملتهب

چه مانده است

جز افسوس

برای من

برای تو

برای عشق

برای عشق..

که تیغ بت تراش

هم می تراشد

هم می شکند

و چه رنجی می کشد

 آن بت تراشی

که در برابر دیده گانش

بتش از خود می شکند

 

من نشسته ام هنوز

بر مزار تکه تکه های تو

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت20:38توسط الهام |

آنهایی که از عشقهای ناکام مانده ،

از مرگ عزیزان و از خاطرات شنیدنی شان حرف می زنند؛

از جور زمانه و غم بشریت می گویند؛

 در مهتاب گریه می کنند ؛

 در حضور بچه ها از شدت مهربانی دیوانه می شوند؛

در غروب آفتاب عمیق می شوند

و با دیدن وسعت دریا حالت تفکر آمیزی به خود می گیرند...


همه از یک قماشند،

 


دلقکند! دلقک

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:6توسط الهام |

خیلی وقت پیشا ،وقتی بچه بودم عین بقیه بچه ها وقتی میخوردم زمین گریه ام میگرفت!

همون روزا وقتی رفته بودیم شمال کشور و کنار ساحل بودیم،یادمه مامانم بهم گفت:ندوییا...وگرنه میخوری زمین این جا پر از آت و آشغال و سنگه پات گیر میکنه بهش!

اما من مثله همیشه سر سختانه و لجوجانه به کار خودم ادامه دادم و دویدم!

شاید ۵یا۶مین قدمم بود که باصورت خوردم زمین و دهنم پر از مزه ی شن و صدف و خون شد!

به مادرم نگاه کردم،منو آماده ی گریه کردن دید و اخم کرد!یعنی:مگه بت نگفته بودم الان اگه گریه کنی اصلا طرفتم نمیام!

و من از ترس نگاه مادر و بی پناهی بغضم رو با مشتی از شن ها و خون قورت دادم!

از همون روز بود که گریه هام کم شد!

کم کم غده های اشک ریز چشمام از کار بر کنار شدن!

همون موقع بود که فهمیدم نباید واسه غلطی که خودت میکنی و بقیه بهت میگن نکن !اونو انجام دادی و بعدش خوردی زمین و بلند شی گریه کنی!یه همچین کاری اشتباهه!چون با علم به اینکه این کارو نباید میکردی انجام دادی!

الان..میخوام نقشه زندگیم رو روی این کاغذ بکشم!

یه کاغذ بکر و دست نخورده!

شب ها روزها غم ها غصه ها و همه و همه!

شب بیداری ها خواب آلودگی ها فرار کردنام وایسادنام!

هر چی فکرشو بکنی!

خط زندگیم رو کشیدم!

یه خط نه چندان صاف و نه خیلی داغون و غیر قابل شناسایی!

یه خطی که شاید کسی ازش هیچی نفهمه اما برای من یعنی یه عمر!

یعنی تک تک لحظه های پر از سوالم!

جاهایی رو که نباید انجام میدادم و انجام دادم رو ضربدر کشیدم!

نگاه کردم!

دوجا در نظر خودم بیشتر نبود!

یکی همون دویدن توی ساحلم یکی هم اینکه بی اجازه یه نفر به خاطر رفتار بد من منو دوستم داشت!

همین دوتا بزرگترین گناه من تو زندگیم بود!

برام تعجب داشت!

بعد فکر کردم!

خوب فکر کردم!

ساکت و آروم توی اتاق کم نورم نشستم!

میدونم درد من همین نیست!

من آدمی نیستم که به خاطر این دوتا دونه ضربدر انقدر خودم و زندونی کنم و کمربند مسیحی به کمر بندازم!

نگاه نگاه نگاه!

روی این خط منحنی وار!

شبیه نمودار تابع های درجه دوئه! (اووپس!!!)

از اول تا آخر خط رو ضربدر زدم!

زندگی خطایی بود که هشدارش رو حوا گرفت و اشتباها" ما وارد عمل شدیم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت20:1توسط الهام | |

در يک هواي سرد برفي زمستاني

با شانه هاي زخمي و گوني سيماني

مردي که عادت داشت شبها دير برگردد

از انتهاي کوچه هاي سرد طولاني

دختر که پشت در نشسته منتظر ، بابا

پيش عروسکهاي من تا صبح مي ماني ؟

بابا حقوقت را گرفتي کفش مي خواهم

پاهاي من يخ مي زند در روز باراني

من کفشهايم وا شده از هم ولي سارا

با کفشهاي صورتي مي رفت مهماني

دختر چرا اينجا نشستي توي اين سرما

امشب دوباره آمدي من را برنجاني ؟

وقتي تمام کودکيهايت عروسک بود

از دستهاي خالي بابا چه مي داني ؟

بابا نمي دانم ، اگر خالي شده دستت

من مي روم همراه زنهاي خياباني

آنها هميشه کفشهاي خوشکلي دارند

 

شايد شدم خوشبخت ، بابا تو چه مي داني ؟

انداخت چيزي تا تورا ساکت کند بابا

از پشت افتادي تو آنجا روي گلداني



روي دو دست خالي بابا تو گل کردي

مي ريخت خون سرخ تو از روي پيشاني

لبخند مي زد دخترک  وقت جدايي بود

ديگر حلالم کن در اين ساعات پاياني

هرگز نبودم من برايت دختر خوبي

بابا نمي خواهد برايم دل بسوزاني



دختر کنار عکس خود آرام خوابيده

تيتر خبر ، بابا به جرم قتل زنداني .

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت13:39توسط الهام | |

ای سرنوشت قدّار

با تمامی اعتباری که از این و آن دزدیده ای

ولی من تو را حتی نمی بینم

رنگی از وجود بر تو نمی پاشم

نه به شکستهایت نگاه می کنم.......نه زخمهایم را می گشایم

تمامی آنچه هستم را می گویم....

آنکه می دید و باز هم پیش می رفت من بودم

در انتها هیچ چیز از آغاز بیشتر نداشتم.....خودم خواسته بودم....می دانستم نباید ولی....

....از نباید بیزار بودم...

تو چه کاره ای....!!

منم که یا از دیدن بید پر می شوم و مبهوت........

یا تابلوی توقف ممنوع را در لابلایش جستجو می کنم....

تو کیستی....؟!!!!

اصلا تو نیستی.....این منم.....تو منی...من منم...

 

تو نه همراه منی.....نه یار منی...

نه فکر منی...

و نه حتی دشمن منی...

آنچه که در من نیست و با من نیست اصلا نیست..

آنچه در من نیست...

روبرویم هم نیست...

 

ای اعتبار گرفته از ناکامیهای خود ساخته.....

ای تعبیر همه خوشی و دلیل اینهمه ناخوشی...

وصله ای بیش بر تاول ذهن دلیل تراش بشر نیستی...

آنکه تو را ساخت من بودم.....از نفسهای من و از اشتباهات من جان گرفتی...

حال خدایی می کنی...؟!!!

خودم تنپوش وجود بر قامتت دوختم و خودم نیز بی وجودیت را اعلام می کنم

چون اینرا با تک تک روزهای عمرم حس کرده ام...

ای بی وجود...

ای سرنوشت...

ای من

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت13:57توسط الهام | |